تبليغاتX
جستجوگر عشق

جستجوگر عشق


 

روی پل ایستاده بود...

با وحشت داشت نگاهش می کرد که می رفت!!!!

سال ها بود از اولین آشناییشون می گذشت....

آشنایی که سال ها زندگی رو در پی داشت...

اما امروز...

داشت می رفت...

داشت از روی پل عبور می کرد تا کلاً همه چیز رو رها کنه!!!!

روی پل ایستاده بود و فریاد می کشید و ضجه می زد....

اما اون داشت می رفت،حتی گنجشک های کوچولوی تردید رو با بی رحمی توی دلش قلع و قمع می کرد...

روی پل ایستاده بود و داشت می دید که تمام زحمات و زندگی ای که توی اینهمه سال ساخته بود داره می ره که بره!!!!

داره می ره مه پشت کنه به همه چیز!

داره می ره که دیگه بر نگرده!

داره می ره....؟؟؟!!!!

داره می ره!داره می ره ! داره می ره!

اگه داره می ره پس من دیگه چی می خوام از این زندگی کوفتی؟

من دیگه هیچی نمی خوام!!!!

اصلاً دیگه زندگی ای ندارم!!!

همه ی زندگیم اون بود که بهم پشت کرده و داره می ره!!!

نمی خوام دیگه!نمی خوام! نمی خوام!

...

جسدشو پایین رودخونه از آب گرفتن...

لبخند روی صورتش بود!!!

وقتی خاکش کردن،یه پرستو ،یه پیاز گل سرخ آورد کنار سنگ قبرش چال کرد..

من که ندیدم!انا اونایی که دیدن ، می گن خود  پرستو با پاهای ظریفش زمین رو کند و پیاز رو چال کرد...

سال ها از اون روز می گذره...

هنوز ، هر روز یه پرستو می بینم که توی زمستون و تابستون میاد روی قبرش می شینه و ساعت ها به قبر و گل سرخ خیره می شه!!!!!

می گن چون خودکشی کرده می ره جهنم!

اما پس معنی این پرستو و اون گل چیه؟

نمی دونم!نمی دونم!

خدا خودش بهتر از هر کسی می دونه که چه خبره؟

تهران کافه سنا...
۱۳۸۸/۵/۲۰خورشیدی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 22:38 توسط آریا.ا |


یه دوسالی می شه که نوشتن درست و حسابی رو گذاشتم کنار
حالا می خوام دوباره شروع کنم اما می خوام قبلش دوباره نوشته های جستجوگر سال ۸۵ رو براتون بذارم،قول شرف می دم که این داستان فیلیپ و ویکتور رو تمومش کنم....

به هر حال سعی خودمو می کنم....

در ضمن اینکه این نوشته ها رو می ذارم دلیل بر اون نیست که هنوز همه ی افرادی رو که نام بردم قبول دارم اما برای یاد گذشته لازمه....

البته هنوز دوستایی مثل هرمزد برام موندن اما نه به شکل سابق اما همین بودنشون کلی نعمته برام



سر آغاز:

الا یا ایهااساقی ادر کاساً وناولها

                                   که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

سلام به دوستان عزیز ...

و عشاق زیبا دل که گرمای عشقشان حتی به محیط های سرد مجازی هم سرایت کرده و باعث پیدایش بهاری پایدار در آن شده اند.

 

من متأسفانه فقط چند وقتی است که متوجه محیط های زیبای مجازی به خصوص وبلاگ ها شده ام ...

 

پیش از این گویی کور بودم و این پردیس ها را نمی دیدم...

و زمانی شاد شدم که در این محیط ها سخن از عشق خواندم ...

و چه زیبا بودند...

 

معرفی:

 

من آریا -20ساله اهل تهران _دانشجوی معماری و مجسمه ساز هستم .

و از همه مهمتر تمایل به همجنس هام دارم....

گویی خداوند زیبایی را در آنها به حد نهایت و اوج رسانده...

و خسته ام...

از چه چیزی؟

از بی مهری ای که  در حق من سرگردون میکنند...

از طرف کی؟
از طرف نزدیکان دور ،از جانب هم راستایان تفرقه پرست و از جانب خودی و غریب...

به هر صورت تقریباً 3 سال هست که بعد از اینکه دیدم توی محیط حقیقی پیدا کردن عشق اونم از جنس خودم خیلی سخته ، توی محیط های مجازی به دنبال عشق می گردم...

          که ببرد هوش از سرم...

                                  که متبلور سازد این پاره ی تنم...

                                  که ببرد از کفم ، من ، منم...

                                  که بشکاند چینی غیرتم...

                                  که بدرد حجاب هوسم...

به هر صورت اومدم که دنبال عشق بگردم....

 

جستجو گر عشقم و بی عشق مرغی بی بال و پرم!

                                 آمده ام که پرسم از شما خوبان راه و رسم عاشق شدنم....

 

با آرزوی آنکه همه ی ما بتوانیم عشقی را که باعث پرورش و تکاملمان بشود بیابیم...

توضیحات:

 

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

                                              بر جای بدکاری چو من یکدم نکو کاری کند

 

3سال هست که توی محیط های چت گدایی عشق رو میکنم.

وچقدر توی اشتباه بودم...چون راه رو اشتباه میرفتم...

 

همه چیز از اولین باری شروع شد که من عاشق شدم...

من عاشق صمیمی ترین دوستم شدم...کسی که فقط یک سال با اون تووی یک نیمکت مینشستم...

ولی اون بی مهری کرد و رفت... رفت به آمریکا...

هنوز شب آخریکه فرداش می رفت رو یادمه

با بابام وبر و بچه ها بردیمش بیرون که این آخرین روزو بهش خوش بگذره...

آخر شب با بابام بردیمش رسوندیمش در خونشون...

گریه می کردم... توی بغلم می فشردمش و می گفتم کاشکی نمی رفتی...

ولی برای اون این کارهای من غریبه بود...منم می دونستم که اون استریته...ولی برام مهم نبود ...می خواستم سالهای سال به اون چشمای زیباش و اون لبخند جذابش خیره بشم...آخه من که چیز زیادی نمی خواستم ...فقط میخواستم که عاشقش بشم...به هر حال اون رفت و من موندم و غم دوری و تنهایی...تا 3 ماه ازش خبری نبود ...منم شده بودم مثل بچه ها هر شب گریه میکردم...ولی بالاخره به خودم فهموندم که باید بگذارم که هر چی می خاد بکنه...

 

بعد اومدم دنبال یه عشق دیگه بگردم...

رفتم توی چت روم ها...سریع ترین و نا امن ترین راه...آدمای زیادی میومدند ومیرفتند...ولی خبری از عشق نبود...

داشتم متقاعد می شدم که بین همجنس گراهای ایرانی همه چیز وجود داره جز عشق...

تا این که چند روز قبل اتفاقی با وبلاگ های زیبایی مثل زیبا پسر –حرف هایی که به کسی نگفتم-آرشام پارسی-مردانه و...آشنا شدم...

مثل این بود که توی جسمم روح تازه ای دمیده باشند...

و آشنایی با دنی مهربان که من اونو پدر خوانده ی عشاق مینامم و اون با بزرگواریش منو به جمع شاگردانش راه داد .

آشنایی با این هدیه های خداوند منو به این فکر انداخت که وبلاگی تهیه کنم و اونقدر از عشق بگم ...تا یه روزی این عشق گوشه نظری به خونه ی دل منم بکنه...

برام دعا کنین....

متشکرم....

 


یلدا بازی شیرین(یلدای ۸۵):

ممنونم ا ز هرمزد عزیز و بزرگوار که منه تازه وارد و نذاشت که تنها بمونم به قول معمارا زمانی که یه سال بالایی آدمو تحویل میگیره باید خیلی خیلی شاد شه...حالا که چندین سال بالایی تو دانشگاه بلاگ نویسی و عاشقی منو تحویل گرفتن ، خیلی خوشحالم و نمی دونم در مقابل این بزرگواری ها چکاری میتونم بکنم...

حالا موقع یلدا بازیه ...

یلدا بازی : اعترافات یه خسته ی راه که دوباره جون گرفته

 

1. توی معماری نمی تونم مباحثی رو که احتیاج به فکر و خلاقیت دارن رو توی خونه انجام بدم...حتماً باید برم توی یه کافه ی نه چندان شلوغ (ولی نه اینکه آدمی نداشته باشه توش) و یه قهوه ی ترک سفارش بدم و 3-4 ساعتی کار کنم...

 

2. بعد از اون جریانی که توی بلاگم تعریف کردم و اون پسر رفت به آمریکا انقدر به خودم کم رسیدم و خودمو ول کردم و افسردگی لذتبخش...که ظرف یه سال 15کیلو اضافه وزن پیدا کردم...که اجالتاً الان دارم بعد از 5سال به جون کندن کمش می کنم...

 

3. حراف خوبی هستم ...اگه یکی بیاد وبخواد با هم حرف بزنیم میتونم یه بند تا 24 ساعت باهاش حرف بزنم...البته رکوردم 14 ساعت بود یعنی طرف مقابل دیگه نکشید!!!

 

4. آدمی هستم که زود نمی رنجم ولی میذارم ظرف صبرم پر بشه بعد شما میتونین بیگ – بنگ رو جلوی چشماتون ببینین!!!!

 

5. بسیار توی دوست یابی حساس هستم ... با همه رفیق هستم ولی رفیق فابریک یکی ، دو تا دارم...البته پیرو اون مثل که هر کسی رو از دوستاش بشناسین و همچنین پارامترهای درونیم همه کسی رو طرف صحبتم قرار نمی دم...

بازم از دوستان ترم بالایی متشکرم که انقدر به من محبت میکنن...

 

 منم برای این تورنومنت دکتر پدرام و دنی عزیز و حامد و رضا و خود خانه ی هنر رو دعوت میکنم


جستجوگر عشق :

در این بخش ها تحت عنوان جستجوگر عشق به بیان داستانی می پردازم درباره ی فردی که به دنبال مفهومی در زندگی خود می گردد... مفهومی مجهول که حتی خود او هم متوجه اون نیست...

این داستان در باره ی یک همجنس گراست و مسائل و مشکلاتی که برای اون به وجود میاد...

شاید این داستان قسمت هایی از زندگی خود من رو بازگو کنه!

امیدوارم لذت ببرین...                                                   


جستجوگر عشق۱ :

روزی روزگاری در شهری زیبا ...

مردم شهر همه خوب و دوست داشتنی در کنار هم زندگی می کردند و هر کسی سرش به کار خودش گرم بود...

تو اون شهر قشنگ با آدمای رنگارنگ ، مرد جوونی به اسم ويکتور، توی قصری بزرگ زندگی میکرد...

با خدم و حشم و املاک زیاد...

با دوستانی بسیار...

و مردم هم خیلی دوسش داشتن...

تا این جوون کم کم متوجه شد که دوستاش درباره ی مسائلی بحث می کنن که براش قابل درک نیست...اونا درباره ی عشقاشون صحبت میکردن ... درباره ی دخترای شهر...

جوون بهشون میگفت که عشق چیه ؟

من میشناسمش؟

اونام میگفتن:خودتو به اون راه نزن تو که لب تر کنی تموم دخترای شهر برات صف میکشن.

برام صف میکشن؟؟؟؟این سوالی بود که ذهن جوونو هر روز مشغول تر از دیروز میکرد...

یه روز دوستاش اومدن و گفتن مگه نمیخوای عاشق بشی؟

گفت چرا که نه؟

گفتن: پس بیا بریم یه مهمونی که اونجا همه ی دختر ها و پسر های شهر هستن .این مهمونی رو کنت الکس به افتخار تولد پسرش ترتیب داده...

روز موعود فرارسید و پسر جوون با ذوق و شوق رفت به مهمونی تا تجربه کنه اون چیزی رو که دوستاش ازش حرف میزدن...

دوستاشم کم نذاشتن و زیبا ترین دختر های شهر رو اوردن پیشش...

و دخترا شروع کردند به لوندی ....

ولی....

هرچی سعی میکردن نمی تونستن توجه جوونو به خودشون جلب کنن...

تو همین حین بود که چشم جوون افتاد به یه مرد غریبه که اوومده بود تو مهمونی ...

همون جا شد اون چیزی که باید اتفاق می افتاد...

فرشته ی عشق تیری از چله ی کمونش رها کرد و قلب پسر مجروح شد...

ادامه دارد...


عشق چیست؟

وعشق زاده شد...

آن هنگام خداوند به فرشتگانش دستور داد تا بیاورنش...

پس به او رو کرد و فرمود:

من خدای توام و تو هستی ، که به انسان ها تعلیم دهی وآنها را به تکامل برسانی.....

پس ماموریت عشق آغاز شد....

                      به زمین هبوط کرد و در میان مردمان میگشت و دلشان را به ازای درسی که به ایشان میداد طلب میکرد....

 

پس روزی فرشتگان از پروردگار پرسیدند چه دلیلی داشت که انسان را با همه ی ناسپاسی هایش در آموزه های عشق به ما ترجیح دادی؟

و خداوند فرمود:

                    بروید از عشق بپرسید ...

فرشتگان چنین کردند...

و عشق فرمود :

                   انسان دل می دهد، شما چه؟...

 


پند من!!!!!:

یک نکته ی مهم:

              و این که درسته که من به دنبال عشق می گردم و می نویسم تا عشق گوشه نظری به من کنه ....

ولی دلیل نمیشه اشتباهاتی که می بینم دوستان در عاشقی می کنن رو ننویسم!

یکی از اون اشتباهاتی که امروزه داره حالت اپیدمی به خودش میگیره آزردن عاشق هست...

البته به نظر من زمانی که دو نفر به هم دل می بندن دیگه الفاظ عاشق و معشوق اعتبار خودشونو از دست میدن...!چون تو این زمان هر دوتاشون عاشقن و هر دو تا شون معشوق....

بگذریم...

بله...آقا اصلاً توی فرهنگ و ادبیات ایران همیشه این متداول بوده که عاشق در وصال معشوق هزاران بدبختی بکشه بعدشم یا به معشوق یا معشوقه نرسه یا اگرم رسید این با هم بودن عمر زیادی نداره...

خوب طرف حرفم اون عزیزانی نیست که تازه توی مرحله ی عاشق و معشوقی قرار دارن ...چون توی این مرحله معشوق می خواد بهش ثابت بشه که عاشق داره راست میگه یا نه ؟ همینه که تو این مرحله نظامی از زبون مجنون و برای تسلی دل عشاق که هزاران بیمهری رو از جانب معشوق متحمل شدن و هنوز به وی میل دارن میگه:

اگر با من نبودش هیچ میلی

                                چرا ظرف مرا بشکست لیلی

 

خوب حالا که از حالت عاشق و معشوقی گذشتیم و عاشق و معشوق یکی شدن...

 

حالا می خوام بدونم چه لزومی داره عاشق کشی؟

بجز این که خود شخص تنها بشه؟ و ممکنه ضایعاتی به دنبال داشته باشه که نشه جبرانش کرد؟

90% این مسائل وقتی به وجود میاد که شخص نسبت به عشقش به درد غیرت مبتلا میشه!

نه اشتباه نکنین نمیگم غیرت داشتن بده ...بلکه میگم عاشق و زندونی کردن کار ناپسندیده ای هست.

زمانی که بهش میگی :عاشقتم ...دیوونتم...بدون تو من میمیرم...اگه ترکم کنی یه بلایی سر خودم میارم....با این کارت عشق و بهش نشون نمیدی بلکه از خودت یه زندان بان میسازی که عشقتو توش حبس کردی و نمیخوای کسی اوونو ببینه!!!!!!!

چه بدتر زمانی که حتی بطور علنی این محدودیت و نشون بدی...

همش چکش کنی.... تا صدای یه پسری رو از اوون پشت تلفن میشنوی که همراهشِ شروع کنی به تفتیش این که کی بود؟چی بود؟ .....بعدم خیلی راحت نتیجه بگیری که می خوای با یکی دیگه باشی و منو دوست نداری!!!!!!!!!!!!!

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

                               باد غیرت بصدش حال پریشان دل کرد

 

اگه توی عاشق همینجوری بخوای شوخی شوخی به عاشقت گیر بدی ،این میشه عادتت... و جر و بحث کردن باهاش میشه چیزی که ازش لذت ببری.... بعد یه شب یا یه روز انقدر غر به جون عاشقت میزنی که اونم کاسه ی صبرش تموم میشه و چون عاشقته و نمی خواد  آزارت بده ...میره و یه بلایی سر خودش میاره...

یا اصلاً شوخی شوخی جدی میشه و با یه کلمه به هم میریزین و از هم جدا میشین .....!!!!!!

یه چیز دیگه هم هست بعضی هام فکر میکنن اگه به عشقشون ابراز علاقه کنن چیزی از عشقشون کم میشه یا از خودشون اینم یه رسم بد دیگه ای هست.

بابا جان این عشقی که به این سختی بدست اومده رو چرا انقدر بازیچه قرار میدین؟

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

                           که عشق روی گل با ما چها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد

                                        وزان گلشن بخارم مبتلا کرد

...

من از بیگانگان هرگز ننالم

                             که با من هرچه کرد ،آن آشنا کرد

 

پس لطف کنین و بجای این که همدیگه رو حرص بدین ...

یکمی آداب مهر ورزی یاد بگیرین...

و الا اولین کسی که میفهمه که اشتباه کرده خودتون هستین...

اینم از خط و اینم از نشون ...

حالا ببینین کی گفتم

 


جستجوگر عشق۲ :

- چی؟!!!تو عاشق شدی؟خیلی خوبه حالا کدوم دختر بود؟

این سوالاتو پتروس دوست صمیمی ویکتور از ویکتور میپرسید....

ویکتور و پتروس از بچگی با هم بزرگ شده بودن و همه ی حرفاشونو به هم میزدن....

پتروس در حالی که فجون چاییشو به دست گرفته بود و داشت از پنجره دختر خدمتکار رو دید میزد گفت: دیشب که با اون حال تو مهمونی پیدات کردم خیلی نگرانت شدم .  حالا کدوم دختر بود؟

ویکتور به یه گوشه زل زده بود ، باموهای آشفته و روبدوشامبر نا مرتب که از یه اشراف زاده بعید بود ، نجوا کنان گفت : اون زیبا ترین شخصی بود که تو زندگیم دیدم.....

پترس گفت : اون؟(مذکر) داری درباره ی دختره حرف میزنی یا همراهش؟ ببین عاشقی چی به سرت اورده ! تو حرف زدنتم مشکل پیدا کرده.... دیدی تو هم بالاخره عاشق شدی؟دیدی تو هم عشقو میشناسی؟خدا عمری به کنت الکس بده با این مهمونیش! تو این جور مهمونیا هممون دستمون بند میشه! بابا ، جون بسرم کردی بگو کدوم دختر بود؟ به هر صورت هرکسی که باشه باید از خداشم باشه !تو از اشراف زاده ها هستی و شخص ملکه به خونوادت توجهی خاص داره....

ویکتور با همون صدای ریز گفت: اون مردی که تو مهمونی تازه وارد بود... اون کی بود؟ اونی که نشان سلطنتی روو همراهش داشت؟

پتروس کمی فکر کرد و گفت: آهان سر فیلیپو میگی؟ اون از شوالیه های میز گرده!و خیلی دلیر!مشاور مخصوص ملکه هست. ببینم وروجک تو از خواهرش خوشت اومده؟ ناقلا این قدر اشتها داشتی که ما نمیدونستیم؟

ویکتور دیگه هیچ چیزی نگفت...توی دلش میترسید حتی به صمیمیترین دوستشم چیزی بگه....اگه مردم میفهمیدن که اون عاشق شده ...اونم عاشق یه مرد...اونم هیچکی نه!سر فیلیپ!!!اگه خودش بفهمه چی؟؟؟؟ممکنه همه ی خونوادش مورد خشم ملکه قرار بگیرن!!!....چه اتفاقی میوفته یعنی؟....

پتروس که دید دوستش خیلی آشفته هست و احتیاج به استراحت داره... تنهاش گذاشت ....

چند روز بعد....

-         آقای کنت! سرورم دارن از دست میرن ، شما رو به خدا کاری کنین!

پتروس در حالی که داشت روبدوشامبرشو صاف و صوف میکرد و از پله ها میومد پایین گفت: برنارد ،یکم آروم بگیر و بگو چی شده؟

برنارد کلاهشو تو دستش این ورو اون ور میکرد :نمی دونم آقا ... بعد از اون مهمونی،نمیدونم چی به سر سرورم اومده...،اربابم از اون روز به بعد لب به چیزی نزده... داره از دست میره... شما رو به خدا کاری کنین....

پترس پرسید: به دکتر رایان خبر دادین؟

-         بله ! ایشونم نمیدونن سرور من چش شده...دکتر میگه که تمام بدن سرورم مثل ساعت کار میکنه!

پتروس کمی فکر کرد و بعد لبخند شیطنت آمیزی زد و در حالی که از پله ها بالا میرفت  داد زد: ولی من میدونم برنارد! تا من حاضر میشم به جان بگو درشکمو آماده کنه! امروز دیگه میام و کار رو یکسره میکنم! من میدونم اربابت چش شده! نگران نباش همه چیز درست میشه!

برنارد کمی هاج و واج وایستاد و به بالا رفتن دوست اربابش نگاه کرد!بعد رفت تا به جان درشکه چی کمک کنه تا درشکه ی پتروس رو آماده کنن.....

 

ادامه دارد....


عشق چیست؟

همان دریاییست که باید در آن غسل نمود....

        همان رودیست که باید از آب آن چشید.....

                         همان کوهیست که باید آن را کند.....

                                          همان دشتیست که باید آن را پیمود.....

چرا؟

               چون زیباتر از آن نیست....



ادامه در پست پایین

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 0:26 توسط آریا.ا |


 

جستجوگر عشق۳ :

تو درشکه پتروس داشت فکر میکرد که چطوری باید به دوستش کمک کنه....

بالاخره رسیدن به کاخ خونوادگی ویکتور. جان درشکه چی پیاده شد و در رو برای اربابش باز کرد. برناردم دون دون رفت تا به اربابش ورود کنت رو اعلام کنه....

پتروس وارد سرسرای کاخ شد و منتظر موند تا دوستش بیاد پایین....

 

از پنجره به باغ جلوی خانه نگاه میکرد و فکر می کرد اگر دوستش واقعاً عاشق خواهر سر فیلیپ شده باشه! حالا چیکار باید کرد ؟؟؟؟ چون خونواده ی سر فیلیپ خیلی خیلی توی دربار ملکه نفوذ داشتن و خواهر سر فیلیپ خواهان زیادی داشت که دوست عزیزش ویکتور زیاد شانسی در بین اونها نداشت.

غرق همین افکار بود که رشته ی افکارش با صدای داد و هواری که از طبقه ی دوم میومد پاره شد!....

برنارد دون دون در حالی که صورتش مثل گچ سفید شده بود وارد سرسرا شد!

-         جناب کنت یه کاری بکنین ! سرورم!سرورم!

-         برنارد آروم بگیرو بگو چی شده؟!!!

برنارد به دو زانو افتاد و در حالی که به خود میلرزید و با دستش طبقه ی بالا رو نشون میداد بریده بریده گفت : سرورم....چاقو.....میترسم بلایی سر خودشون بیارن!

فقط اسم چاقو لازم بود تا فکر پتروس به هزار راه بره.....خودشم اصلاً نفهمید فاصله ی سرسرا تا اتاق ویکتور رو چجوری طی کرد......

ویکتور خنجری به دست راستش گرفته بود و در حالی که روی صندلی جلوی شومینه وارفته بود و به آتیش زل زده بود !

 

پتروس نفس راحتی کشید.....

هنوز دیر نشده بود!!!!

پتروس انبوه مستخدمین رو از دم در پراکنده کرد و در رو بست.

-         دیوونه شدی ویکتور؟این کارا چیه؟

و به طرف ویکتور حرکت کرد.....

ویکتور دستشو به نشونه ی ایست بلند کرد. پتروسم سر جاش وایستاد....

و ویکتور چشمشو از آتیش برداشت به پتروس نگاه کرد!

پتروس یه لحظه جا خورد! اون ویکتور سر حال و شاداب شده بود پوست و استخونی با چشم های پف کرده که معلوم بود چند شبه نخوابیده!!!!

ویکتور همینطور که دشنه رو توی دست راستش سفت نگه داشته بود به پتروس اشاره کرد که بنشینه!

و دوباره به آتیش خیره شد!

دمی به سکوت گذشت که ناگهان سیل اشک از چشم های ویکتور سرازیر شد! تا اون روز حتی پتروس هم گریه ی ویکتور رو ندیده بود ولی حالا ویکتور فقط گریه نمیکرد! هق هق میکرد!

پتروس که خیلی از این حال دوستش منقلب شده بود گفت : آخه پسر این چه بلاییه که به سر خودت میاری؟ درست نیست این کارا!

ویکتور همینجوری هق هق میکرد.میخواست چیزی بگه ولی اشک نمیذاشت.....یک ربع به همین منوال گذشت و پتروسم حرفی نزد فقط رفت و یه لیوان آب اورد داد دست ویکتور.....

بعد از مدتی کوتاه ویکتور آرومتر شده بود  و فقط اشک میریخت و هنوز به آتیش نگاه میکرد....

-         پتروس صدای ترق ترق چوبها رو تو آتیش میشنوی؟

-         آره....

-         خیلی زیباست ! خیلی!!!! منم مثل این چوبها دارم میسوزم......هیچ کسی نمیتونه بفهمه که من دارم چی میگم.....پتروس من میدونم که به اون( مذکر) نمیرسم! میدونم! و میدونم که اگه به اون(مذکر) نرسم زندگیم دیگه مفهومی نداره!میخوام این زندگی بی مفهومو همینجا تمومش کنم!

-         پتروس که میخواست یکمی حال و هوا عوض شه با خنده گفت : احمق این چه حرفیه! این جنون عشقه! یادته ؟ ریچاردم اینطوری شده بود...ببین عشقه چیکار کرده که دستور زبانتم به هم ریخته! بجای اون(مونث) میگی اون(مذکر)!

دوباره ویکتور شروع کرد به هق هق کردن! اونم با صدایی خیلی خیلی بلندتر از قبل!

-         پتروس میترسم بهت بگم! میترسم بد باشه..............

-         بگو! احمق ! منو تو ناسلامتی دوستای صمیمی هستیم! هیچی بینمون نیست که به هم نگفته باشیم! بگو ! بد چیه؟ زود باش.....

-         پتروس من عاشق خواهر سر فیلیپ نشدم!

پتروس از تعجب دهنش باز مونده بود! انگار داشت پیش خودش بررسی میکرد که اگه این خواهر سر فیلیپو نمیخواد پس کدوم دخترو میخواد که انقدر داره بخاطرش خودشو آزار میده؟ تو اون مهمونی به غیر از خونواده ی سر فیلیپ بقیه همشون از خداشون بود که دامادی مثل ویکتور

داشته باشن!

-         پتروس من عاشق خود سر فیلیپ شدم!

انگار دنیا رو سر پتروس خراب شد! بهترین دوستش عاشق یه مرد شده بود!!!!

-         تو....عاشقِ.....کی.....شدی؟؟؟؟!!!!!!!!!

ویکتور دوباره داشت هق هق میکرد و بریده بریده گفت: س....سر... فیل...فیلیپ!

پتروس دوباره با نا باوری تکرار کرد :سر فیلیپ؟؟؟؟!!!!

انگار نمیخواست باورکنه قضیه از چه قراره!!!!!


      سفر نامه:

  بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

دیروز به همراه 2 تن از دوستان بزرگ دلم به سوی اراک رهسپار شدیم،هرمزد(دارنده ی بلاگpretending)و مهدی(دارنده ی بلاگ کوتاه).

رفتیم تا با هم در کنار دوست عزیزمان سعید وفا باشیم، تا اگر بتوان گفت که گوشه ای از بار سنگین از دست رفتن عزیزش را بگیریم.

 

این سفر بسیار چیزها به من آموخت و همانا درست است که گویند رفیق در سفر شناخته می شود....

در این سفر من بزرگی مهر بانی و شکیبایی را از هرمزد،پایداری و صبر را از سعید و پختگی و بزرگ منشی را از مهدی آموختم.....

 

بواقع در کنار این غولان معرفت و ادب و پایداری احساس کوچکی نمودم و به وجود کبیرشان غبطه می خورم.....

 

ولی من یک چیز را برای دوستان از این سفر به سوغات دارم!

وآن یک توصیه است:

هرگز...هرگز و هرگز یکدیگر را تنها نگذاریم که من دیروز به چشم خود دیدم جادوی اتحاد را....

 


غشق چیست؟

گاه گوهریست  پنهان...

                دیر به وجود با ارزشش پی می بریم!

                                                              و....

                                                                       از دستش میدهیم!

 

گاه مرواریدیست نمایان...

              اما انتظار داریم که پنهان باشد...

                            باز هم دیر به وجودش پی میبریم...

                                     و وقتی آن را در دستانمان با تمام وجود میگیریم....

                                                                      جلوی چشمانمان میربایندش!


عشق چیست؟

لبخندیست که به دل نشیند....

                   دشنه ایست که بر دل فرود آید...

                                    تازیانه ایست که دل را بدرد...

                                                 مرهمیست که دل را شفا دهد....

                                                        دستیست که دل را نگاه دارد...

                            

                      و....

                     

                                        پاییست که دل را لگد کند.....


جستجوگر عشق ۴:

چند روزی بود که خدمه می دیدن پتروس برای دیدن ویکتور میاد و میره....!

با قیافه ای کاملاً عصبانی...!تکیده....! و ....ترسان!!!!!

پتروس به اتاق ویکتور می رفت و ساعت ها باهم بحث می کردن.....بعضی وقتها کارشون به مشاجره هم میکشید!

و پتروس با عصبانیت امارت رو ترک میکرد و ویکتور هم مینشست و گریه سر می داد! مثل بچه های کوچولو!

 

تا اینکه یه روز....

-         ویکتور تو یه مریضی...مریض....! احمق اگه کلیسا بفهمه که تو چی می خوای دودمانتو به باد میده!...می سوزوننت ...بدبخت!

-         نمیدونم .....شاید مریضم ولی از این مریضی ناراحت نیستم....

-         تو نمی فهمی احمق....بی شعور....می کشنت! سر فیلیپ اگه بفهمه پدرمونو در میاره...می فهمی؟!!!

-         قبلاً هم گفتم...بازم میگم...میرم باهاش حرف میزنم!یا میشه...یا نمیشه!فوقش دستور مرگمو میده...یا خودش منو میکشه...چه مرگی بهتر از این؟؟!!!

-         نمیذارم از این کاخ پاتو بیرون بذاری...... اصلاً نگهبان برات میذارم!

 

و....

 پتروس با عصبانیت از در اتاق بیرون اومد و داد زد: دکتر برایان رو خبر کنین! زود!

 

تا نیم ساعت بعد برنارد دکتر برایانو اورد به قصر....

 

-         جنابان کنت عرض ادب  میکنم...مشکلی پیش آمده که من رو به این سرعت احضار فرمودید؟؟؟؟؟

و کیفشو گذاشت زمین ، در حالی که هنوز بالا پوشش تنش بود!

پتروس در حالی که دکتر رو به نشستن دعوت می کرد گفت: دکتر... قبل از همه چیز میخوام که این ملاقات بسیار محرمانه باشه...نمیخوام احدی از مردم شهر از این ملاقات اطلاعی پیدا کنن.....!

دکتر که داشت با تعجب ویکتور رو که روی صندلیی پشت بهش و روبروی آتش نشسته بود و به آتیش زل زده بود نگاه میکرد گفت: شما همیشه از ارادت من نسبت به خانواده ی خودتون و جناب کنت خبر داشتید! در عین حال من پزشکم و راز دار بیماران....مشکلی پیش آمده؟

پتروس فنجون چایی به دست دکتر داد و گفت: دکتر برای ویکتور یه مشکلی پیش اومده... می خوایم ازت کمک بگیریم... تو از آکادمی پزشکان سلطنتی مدرک داری...دوستاتم اونجان....شاید کمکی داشته باشی....

-         من در خدمت گذاری حاضرم....

-         من عاشق شدم.... اینو ویکتور گفت ...میشد بغضشو تو کلماتش حس کرد....

-         دکتر فقط همین نیست ...دوستم ویکتور یه مشکل اساسی داره!

-         نه پتروس... اساسی؟ اساسی اینه که من بخاطر عاشق بودن باید بیمار شناخته بشم؟ بگن که مجنونم؟

دکتر برایان که داشت شیشه ی عینکش رو تمیز میکرد گفت: جناب کنت... خیلی از عشاق کارشان به جنون کشیده... ولی شما علائم دیوانگی را ندارید!

-         نه ....نه ...دکتر! قضیه چیز دیگه ایه! عشق ویکتور یکمی فرق میکنه...!

-         آره دکتر... من عاشق یه مرد شدم....!

برای یک لحظه همه جا ساکت شد... فقط صدای تق تق چوبها توی آتیش میومد و ضرباتی که قطرات باران به پنچره می کوبید! چه هوای دلگیری...انگار که آسمون هم داشت با ویکتور هم دردی میکرد!

-         جناب کنت شاید اشتباه می کنید! شاید این علاقه ی شدیدی باشه....!این شاید عشق نباشه!

-         دکتر من عاشق سر فیلیپ شدم... از شوالیه های میز گرد....!

دکتر نمی تونست تاسفشو از این قضیه ابراز نکنه! آهی کشید و کیفشو برداشت و گفت : نمی دونم...شاید برای این قضیه راه حل هایی پیدا شده باشه... ولی من نمی دونم! باید با دوستانم در لندن مکاتبه کنم... واجازه ی مرخصی خواست.....

ویکتور چیزی نگفت وفقط اشک می ریخت.....

ولی پتروس دکتر رو تا دم در امارت بدرقه کرد، کنار در دکتر به پتروس گفت: جناب کنت ... اوضاع روحی دوستتان زیاد خوب نیست.... این هذیان ها هم دال بر این موضوع هستند.... اگر تا مدتی دیگر حال روحی ایشان رو به بهبود نرود...پیشنهاد می کنم که ایشان را به دارلمجانینی واقع در لندن بفرستید! فکر کنم آنجا به ایشان کمک های شایانی بکنند! باز هم خود دانید....!

اینو گفت و سوار درشکه شد و رفت!

 

 

ادامه دارد....!


نوروزانه!!!!:

عیدست و آخر گل و یاران در انتظار

                                           ساقی بروی شاه ببین ماه و می بیار

دل بر گرفته بودم از ایام گل ولی

                                          کاری بکرد همت پاکان روزه دار

دل در جهان مبند و بمستی سوال کن

                                          از فیض جام و قصه ی جمشید کامکار

جز نقد جان بدست ندارم شراب کو

                                           کان نیز بر کرشمه ی ساقی کنم نثار

خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم

                                          یارب زچشم زخم زمانش نگاه دار

می خور بشعر بنده که زیبی دگر دهد

                                           جام مرصع تو بدین در شاهوار

گر فوت شد سحر چه نقصان صبوح هست؟

                                           از می کنند روزه گشا طالبان یار

زانجا که پرده پوشی لطف عمیم تست

                                            بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

                                              تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار

سال بسیار جالبی بود........

سال پیش این موقع بود که داشتم برای اردوی نوروزی بچه های کنکوری تلاش می کردم.....

امسال اردویی در کار نیست فراغ خاطر بیشتری دارم.............ولی کارهای بسیار دیگر هم هستند....

شاید نوروز پیش حتی فکرشم نمی کردم سال به این پر محتوایی داشته باشم......

حتی تا زمستان هم فکر نمی کردم که دوباره احیابشم...............

این سال سال آشنایی با دوستان بسیاری بود...............که بهتریت های اونا توی محیط مجازی بودند........

بسیار زیبا بود با اینکه بسیار بی وفایی ها کشیدم.......ولی بازهم پروردگار منان رو شاکرم که دوستان خوبی برام پیش آورده.....

سال بسیار زیبایی ،همراه با سلامتی ،سعادت، بهروزی ، بهرنگی براتون آرزومندم.............

امید آنکه این سال سالی بدون تنش.....بدون جدایی...........بدون در گیری..............و پر از موفقیت های زیبا باشه................

 


عشق چیست؟

 لحظات انتظار.........

                  اشکی بی امان.....

                                   راهی بی پایان.......

                                                   نیشخند روزگار.......

   لبخند وصال....

                   آغوش یار.......

                                مستی ای توامان


بچه ها برام دعا کنین.......

خیلی.........

خیلی داره بهم سخت میگذره......

 

دیرست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

 

صدنامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

 

سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آهو روشی کبک خرامی نفرستاد

 

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

 

فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

 

چندانکه زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

 

حافظ بادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد


جستجوگر عشق۵ :

تاریخ جشن سر فیلیپ داشت نزدیک می شد.همه ی قصر در تکاپو بودن.....انگار روح تازه ای توی این قصر دمیده شده بود....

خیاط برای بار چندم بود که به قصر میومد تا لباس فاخر ویکتور رو امتحان کنه و اصلاحاتی رو روش انجام بده.

ویکتور توی پوست خودش نمی گنجید....از شادی اون ،خدمه هم شاد بودن......

سر فیلیپ پتروس رو هم به جشن خودش دعوت کرده بود و ویکتور کمی خیالش راحت بود که توی این سفر حساس تنها نیست.

اون روز باز هم پتروس به دیدن دوستش اومده بود.ویکتور با شادابی تمام مثل بچه ها به جنب و جوش می پرداخت.پتروس هم شاد بود....دوستش دوباره طراوت و شیطنت قبلیشو بدست اورده بود.....

ویکتور رفت و لباس شبشو که برای مهمانی تهیه شده بود پوشید و اومد جلوی پتروس وایستاد و در حالی که لبخند میزد و لپاش از شادی گل انداخته بود پرسید: چطوره؟... و چرخی زد.....مثل بچه ای شده بود که می خواست لباس شب سال نوش رو به همه نشون بده...ورجه وورجه میکردو با خوشحالی لباسشو به پتروس نشون میداد.....

پتروس که حسابی از این حرکات ویکتور خندش گرفته بود سعی کرد بین خنده هاش بریده بریده بگه:ع.....عال.......عالیه!!!!!!!

خوب لباس ویکتور دیگه همه چی تموم بود!پارچه ی ابریشمی......یقه ی زر اندوزی شده!دگمه های ساخته شده از الماس و دگمه سردست یاقوت نشان.........

-         خوب به نظرت برای جشن سرفیلیپ چه هدیه ای ببرم؟

-         نمی دونم ......من خودم گوی کریستالی که از هند اوردمو می برم ......

-         خوب میدونی؟من یه فکری کردم....می خوام یه چیز خاص باشه.....یه تفنگ از طلای ناب و یه شمشیر جواهر نشان.....چطوره؟

-         عالیه............

-         درعین حال یه برنامه ی دیگه هم دارم...و با ذوق درونیش چشمکی به پتروس زد.....

پتروس که شستش خبر دار شده بود که ویکتور می خواد تو همون مهمونی دیگه کارو یکسره کنه گفت:خوب برنامت چیه؟

-         یه نامه توی جعبه ی تفنگ گذاشتم و احساسمو نسبت بهش بیان کردم....تا ببینیم تقدیر چه چیزو رقم میزنه!

انگار که آب سرد به تن پتروس ریختن ، ولی به روی خودش نیورد....واقعاً اگه سر فیلیپ بفهمه اوضاع ممکنه خیلی خطرناک بشه...البته با پتروس کاری نداشتن ولی فقط کافی بود سر فیلیپ ویکتور رو تحویل برج لندن می داد.....

-         خدا رحم کنه ...... این فکری بود که پتروس ناخواسته بلند اعلام کرده بود.......

-         ببین پتروس می ریم میبینیم چی میشه....نگران نباش ..... فوقش دستور مرگمو می دن!!!!!

-         تو چطور می تونی اینقدر راحت درباره ی مرگ حرف بزنی؟

-         ببین پتروس من نمی تونم بدون فیلیپ زنده باشم ...اصلاً نمی خوام ...اگه قرار باشه که بهش نرسم بهتر که بمیرم...

 


دوستانه!!!!:

دوستان چند صباحي است که با رفيقي تازه وارد آشنا هستيم....

بلاگر نيست ولي با ميل هايي که براي بيشتر دوستان زده است ،خود را به ما معرفي کرده........

احمد را ميگويم،مهدي پور.....

پسري که درين دنيا به دنبال همسفري مي گشت تا درماني باشد بر دل رنجورش......تا آرامشي باشد بر وجود خسته اش.......ولي راه را اشتباه مي رفت و ما هم قصوري کرديم در قبال اين عضو تازه در خوانواده يمان.....

همه يا به سادگي از کنارش گذشتيم.....يا به سادگي گذرش داديم از خودمان.....

گويي خود دوران سردرگمي را فراموش کرديم.....

آآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .............!!!!!!!!!!!

که چقدر فراموش کاريم.......

احمد يک نمونه از بسيار افرادي است که روزانه به جمع ما افزوده مي شوند و ما با بي توجهي خودمان به آنها ،باعث تجربه ي مسائلي در آنها مي شويم که ضرباتي مهلک بر روح و روان آنها وارد مي کند که ممکن است تا پايان عمر التيام نيابند.......

حال خونين دلان که گويد باز

                         وز فلک خون خم که جويد باز

 

فردا احمد به بيمارستان مي رود.....دلي شکسته دارد که بايد به جراحش بسپارد تا رنجي که سالهاست به او وارد ميکند را شفا باشد.....مبارز ما در ميداني ديگر به کارزار مي

پردازد......برايش دعا کنيد که اين ميدان ميدان پيروزي وي باشد و به او ثابت کنيد که تنها نيست

احمد جان انشاءالله عملت با موفقيت برگزار بشه و بيايي تا نقشي نو در زندگيت در اندازي

همگی دوست داريم

 


جستجوگر عشق۶ :

-         ورود كنت ويكتور از خاندان اسپيرانت (Aspirant)  وكنت پتروس از خاندان ريليورز (Relievers) رو اعلام ميكنم...!

دربون كاخ پس از چك كردن دعوتنامه هاي ويكتور و پتروس اين جملات رو با صداي بلند ادا كرد.

ويكتور و پتروس وارد شدن .....

مجلس با شكوهي بود ..... كاخ سر فيليپ بسيار با شكوه بود و پارچه هاي  ابريشم كه با زر نشان خانوادگي سر فيليپ رو روشون دوخته بودن و ديوارها آويخته شده بود اونو با شكوهتر مي كرد.... در سر تا سر تالار گلهاي زيبا به چشم مي خوردن.....اشراف همه به رقص و پايكوبي و عيش و نوش مشغول بودن.....

پتروس و ويكتور توسط يكي از خدمه به سوي سر فيليپ راهنمايي شدن...

پتروس دقيقاً مي تونست شوق زيادو توي چهره ي ويكتور ببينه...مثل بچه اي كه مي خوان ببرنش براي خوردن يه كيك خيلي خيلي خوشمزه.....

هدايايي كه براي سر فيليپ تهيه كرده بودن توسط دو تا از نوكراشون حمل مي شد كه به همراهشون اومده بودن تا توي كارها بهشون كمك كنن.....

-         قربان كنت پتروس و كنت ويكتور...

خدمتكار با گفتن اين حرف سر فيليپ رو كه سرگرم حرف زدن با چند نجيب زاد بود متوجه ميهمانان جديدالورود كرد....

-         آه....جنابان كنت ....از ديدار شما بسيار مسرورم....

ويكتور دوباره داشت حال اونشب مهموني كنت الكس رو پيدا ميكرد....با ديدن سر فيليپ دوباره زانوهاش شل شده بود....اصلاً نمي تونست حرف بزنه...فقط محو مرد زيبايي شده بود كه داشت باهاشون حرف مي زد....نگاه ملتمسانه اي به پتروس انداخت...پتروسم خوب فهميد اوضاع از چه قراره و گفت: ماهم همينطور جناب سر....از اينكه ما را به جشن خودتان دعوت كرديد بسيار سپاس گذاريم...تبريك و هداياي مارا بخاطر سالروز تولدتان پذيرا باشيد......

پتروس و ويكتور نيمچه تعظيمي كردن و با دست نوكرانشونو كه پشت سر اونا ايستاده بودن، نشون دادن ونوكران هم تعظيمي كردن و هدايا رو بعد از اينكه نمايش دادن به مسئول اخذ هدايا سپردن و به همراه خدمتكاري كه وظيفه ي معرفي مهمونا رو داشت به بيرون قصر رفتن تا توي درشكه منتظر اربابانشون بمونن....

خوب... شب بسيار زيبا و خاطره انگيزي بود...خواهر سر فيليپم مثل هميشه در كنار برادرش بود و باعث حسرت بسياري از نجيبزادگان مي شد...سر فيليپ بخاطر اينكه مهموناي زيادي داشت زياد نمي تونست با هركسي گرم بگيره و دائماً در حال چرخيدن بين مهمونا بود...

ولي بازم ويكتور هر وقت فقط يه نظر اونو مي ديد وا مي رفت...

پتروسم  با دختر يكي از نجيبزاده ها جور شده بود و باهاش مي رقصيد...

زمان رقص والس كه رسيد با اينكه پتروس اصرار زيادي كرد ويكتور نرقصيد....و همش داشت توي ذهنش رقص با سر فيليپو مجسم ميكرد.....جالب اين بود كه سر فيليپم نرقصيد ...جالبتر اونكه ويكتور زماني كه علت رو از يكي از خدمه جويا شد خدمتكار گفت:سر فيليپ اصلاً توي رقص ها شركت نمي كنند! ويكتور بازم از خدمتكره پرسيد كه سر فيليپ مشكلي داره يا اينكه رقص بلد نيست؟ خدمتكار گفت: خير ايشون بسيار سالم هستند و بهترين استاد رقص اين كشور رو دارند اما هيچ كس نميدونه كه چرا ايشون نميرقصند......!!!!!!

اون شب زيبا گذشت ...پتروس و ويكتور به اقامتگاهشون برگشتن... توي راه ويكتور همش داشت به اين فكر مي كرد كه آيا سر فيليپ اصلاً نامه شو مي خونه...؟ يا واكنشش در برابر اين نامه چي ميتونه باشه؟

فردا صبح ويكتور و پتروس با صداي كوبيده شدن در اقامتگاه از خواب پريدن.....

-         به فرمان سر فيليپ شواليه ي ميزگرد ... در رو باز كنيد...

نوكر ويكتور در رو باز كرد...

-         من از طرف سر فيليپ از دلاوران ميزگرد دستور دارم تا كنت ويكتور از خاندان اسپيرانت را به صرف نهار به كاخ سرورم دعوت نمايم...

-         الان خدمتشون اين قضيه رو عرض ميكنم...لطفاً منتظر باشيد....

نوكر ويكتور اينو گفت و دوون دوون از پله ها بالا رفت و بعد از در زدن و كسب اجازه وارد اتاق ويكتور شد و ماجرارو شرح داد....

پتروسم كه از خواب بلند شده بود در زد و وارد اتاق ويكتور شد و از ماجرا اطلاع پيدا كرد....

ويكتور رو به پتروس كرد و با نگراني گفت : چي كار كنم؟؟؟

-         خوبه كه........براي نهار دعوت شدي...و رو به نوكر ويكتور كرد و گفت: برو بهش بگو كه سرورت با كمال ميل اين دعوتو مي پذيره!

نوكر براي كسب اجازه نگاهي به ويكتور انداخت....ويكتور هم با سر تاييد كرد.....

ادامه دارد...



عشق چيست؟

                شبي پر ستاره...

                          ماهي بي كنايه...

                                      راهي با اشاره...

                                                    فكري در كرانه...

                                                          نفسي (روح) بي پيمانه...

                                                                          قلبي در خزانه...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 0:21 توسط آریا.ا |


اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشيده از اندوه بيش

همچو باراني که شويد جسم خاک

هستيم زآلودگي ها کرده پاک

عاشقانه/تولدی دیگر/فروغ فرخزاد

اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در ساية مژگان من

اي ز گندمزارها سرشارتر

اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

اي در بگشوده بر خورشيدها

در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنگ من و اين بار نور؟

هايهوي زندگي در قعر گور؟

اي دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر که در خود داشتم

هرکسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريکيست درد خواستن

رفتن و بيهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سيه دل سينه ها

سينه آلودن به چرک کينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، اي با جان من آميخته

اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوي خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدمهايت قدمهايم براه

اي به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، اي بيگانه با پيرهنم

آشناي سبزه واران تنم

آه، اي روشن طلوع بي غروب

آفتاب سرزمين هاي جنوب

آه، آه اي از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغي در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمري که با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات

خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم

اي خطوط پيکرت پيرهنم

آه مي خواهم که بشکافم ز هم

شاديم يک دم بيالايد به غم

آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي

همچو ابري اشک ريزم هاي هاي

اين دل تنگ من و اين دود عود؟

در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود؟

اين فضاي خالي و پروازها؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟

اي نگاهت لاي لائي سِحر بار

گاهوار کودکان بيقرار

اي نفسهايت نسيم نيمخواب

شسته از من لرزه هاي اضطراب

خفته در لبخند فرداهاي من

رفته تا اعماق دنيا هاي من

اي مرا با شور شعر آميخته

اينهمه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي

لاجرم شعرم به آتش سوختي

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 12:56 توسط آریا.ا |


 

دلم در شهر  بی رنگ قدم می زند....

خدایا ! این مردمان چرا اینگونه اند؟؟؟

از زمانی که کوله پشتیم را بر روی دوشم گذاشتم و شروع کردم به گشت زدن در شهرها و مملکت های مختلف به دنبال یافتن اکسیر عشق، این عجیب ترین شهری است که در آن قدم گذارده ام....

شهر بی رنگ ، حتی مردمانش هم رنگی نیستند، حتی غذاهایش بی رنگ است، همه چیز بی رنگ است!!!!!

حتی آسمان هم بی رنگ است ، نمی دانم چرا از زمانی که پا به این شهر گذاشته ام خورشید هم بی رنگ شده؟؟؟؟

زندگی مردم هم بی رنگ است، حرف زدنشان ،رفتارشان،بوسه هاشان،دوست داشتن هاشان،نفرت هاشان همه و همه بی رنگ بی رنگ است....

نمی دانم چرا در این شهر مانده ام؟ اما می دانم که لااقل هنوز رنگ خودم را دارم و رنگ سبز امید هنوز همراه من است....

به همه ی مغازه ها،دخمه ها،جاهای پنهان سرک کشیدم....به این امید که رنگ سرخ عشق را در این شهر بی رنگ بیابم....

از مردم هم می پرسم،می گویم عشق رنگ آتش است ،عشق رنگ خون وجود عاشق است،عشق رنگ انار شادکام است،عشق به رنگ خاک سرخ کوی یار است....

از من می پرسند،این رنگ که می گویی چیست؟

خدایا!!!اینان حتی نمی دانند که رنگ چیست؟
چگونه بهشان بفهمانم که رنگ چیست؟

دلم شور می زند!
گاهی با خود فکر می کنم که نکند من هم رنگ ها را فراموش کنم!!!!!!
نمی دانم ! اما رنگ سبز امید هنوز می گوید که صبور باش ، خوب خوب بگرد، شاید اینجا باشد.....

خدایا تو را به رنگ نور حکمتت سوگند!
کمکم کن....

۱۳۸۸/۵/۸خورشیدی
تهران کافه سنا...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 10:9 توسط آریا.ا |


امروز در سالروز تولدم رسماْ اعلام می کنم که دوباره می خواهم گشتن را شروع کنم....
باشد که فرشته ی عشق باز هم نظری به من افکند....

و برای شروع یک داستان می گذارم برای رفقای قدیم و دوستان جدید



مهمانی

 

مهمونی پر بود از دخترو پسرای جوونی که داشتن با هم می رقصیدن...

یکی از اون مهمونی های بورژوایی شمال تهرون...

سالن تاریک که با نور دستگاه رقص نور روشن می شد! پنجره های دو جداره با پرده های ضخیم پوشونده شده بود تا کمترین صدا و نوری از ساختمان آپارتمان بیرون نره...

روی یه میز کنار دیوار چسبیده به شومینه بطری های ابسولوت ودکا با نوشابه ها و دلسترها و تمام مزه ها به چشم می خوردند...

صاحب خونه پسری بود که این مهمونی رو به مناسبت تولدش داده بود...

پسرا و دختر می رقصیدن ! گاهی دیده می شد دو تا پسر یا دو تا دختر با هم می رقصیدن، البته این رقصیدن با رقصیدنی که دوتا دختر یا پسر با هم از سر ناچاری و بی پارتنری برای رقص بود ، فرق داشت!!! چون شرط اومدن به این مهمونی ، داشتن پارتنر بود!

پسرا و دخترایی که با هم می رقصیدن بعضاً حلقه به شست یا انگشت اشاره شون داشتن!

اما صاحب خونه زیاد شاد نبود!!!

هر بار که زنگ آیفون به صدا در میومد ، خیلیا نگران می شدن که نکنه کمیته باشه ولی صاحبخونه با شوق آیفون تصویری رو چک می کرد ولی دو تا دیگه از مهمونا بودن...

پسر منتظر کسی بود! کسی که شاید بهونه ی این جشن بود...

ولی الان ساعت 11 شده بود و اون نیومده بود!

برادر بزرگ پسر اصرار داشت که شام رو زودتر سرو کنن ، چون داشت دیر می شد و بر و بچه ها کم کم می خواستن برن! دیگه همه اومده بودن! بجز اون کسی که پسر منتظرش بود!

پسر به شام رضایت داد! ظرف های پاستا ، لازانیا و سالاد الویه با نون باگت برش خورده آورده شد . همه به رسم تناسب اندام ! یکمی توی بشقاباشون می کشیدن و با لیوان مشروبشون دو تا دوتا نشستن به خوردن...

پسر نتونست لب به چیزی بزنه !

ساعت نزدیک دوازده بود که دوباره شروع کردن به رقصیدن...چند نفریم که دیرشون شده بود ، بدون اینکه کیک بخورن و منتظر بازشدن کادوهاشون باشن ، معذرتخواهی کردن و رفتن...

همه از پسر می پرسیدن که چشه؟و اونایی که می دونستن یه سوال دیگه می پرسیدن که مثل خنجری بود توی سینه ی پسر!!!!:
- بردیا کو؟؟؟؟؟!!!!!

به راستی بردیا کو؟

ساعت دوازده شد! نیمه شب کذایی ! باز هم صدای آیفون آمد! پسر یکی رو مامور کرده بود که کنار آیفون وایسته و توی اون آشفته بازار که صدا به صدا نمی رسید صدای آیفون رو بشنوه و پسر رو خبر کنه!

پسر داشت با بی حالی ظرف پاستایی که داداشش به زور بهش داده بود تا بخوره ، زیر و رو می کرد که ناگهان مامور آیفون با هیجان فراوون اومد و فریاد زنون گفت:
سروش!سروش! بردیا اومدش!

سروش فریادی از شادی زد و منتظر نشد که در رو برای بردیا با آیفون باز کنه... می خواست خودش به پیشواز عشقش بره...

از راه پله سریع تر از آسانسور از طبقه ی هشتم خودشو رسوند به همکف...

سرایدار داشت تو لابی ساختمون از تلویزیون فیلم می دید... با دیدن پسر تمام قد بلند شد و سلامی داد اما پسر نشنید...فقط فکرش این بود که زودتر به بردیا برسه...

به در خروجی ساختمان رسید :
-اَه!همیشه از این قانون مزخرف بدم میومد که حتماً خونه ها باید حیاط داشته باشن!!!!!

حیاط رو به دو داشت رد می کرد که سکندری خورد و به زمین خورد....سر زانوش پاره شد و خراش برداشت! اما مهم نبود! خودشو به در رسوند و درو با ز کرد....

بردیا با همون تبسم همیشگیش پشت در منتظر بود...

خودشو انداخت تو بغل بردیا و بدون واهمه از چشم های ره گذرها لباشو بوسید!اشک شوق امونش نداد!ازش پرسید: بی معرفت چرا اینقدر دیر کردی؟داشتم فکر می کردم که دیگه نمیای !

بردیا در حالی که موهای سروشو نوازش می کرد گفت: بهت که گفته بودم حتماً خودمو می رسونم...بلیط هواپیما و قطار که گیرم نیومد! از مشهد تا تهرونو روی بوفه ی اتوبوس نشستم! یکم دیر شد!ببخشید....کی بشه این دانشگاه لعنتی تموم بشه که بعد از اون همیشه کنارت باشم؟
بعد یه نگاه به سر تا پای سروش انداخت و گفت: آخ آخ آخ!نگاه کن با خودش چیکار کرده ؟چرا زانوت اینجوری شده؟
- هیچی الان تو حیاط خوردم زمین...اشکالی نداره ! بیا بریم بالا ، دلم می خواد همه ببینن که اومدی....

باهم رفتن بالا . وقتی وارد شدن همه جا توی خونه تاریک بود، می تونستی بفهمی که یه عالمه آدم هستن ولی حتی یه لامپ هم روشن نبود!!!

دی جی پارتی یه آهنگ تانگو گذاشت و یه دفعه همه ی افرادی که دوطرف سالن وایستاده بودن یکی یه فندک روشن کردن!!!!

همه می دونستن که رقص تانگو رقص مخصوص بردیا و سروش بود...

رفتن وسط سالن و زیباترین رقص تانگویی که می تونستن انجام دادن....

دور آخر رقص سروش از دهن بردیا یه شاخه گل رز رو گرفت ، بردیا رو بغل کرد و بردیا آویز طلایی رو که برای هدیه براش آورده بود ، دور گردن سروش بست...

سروش با شوق در گوش بردیا در حالی که بغلش کرده بود گفت:
بدنت هنوز بوی مردونه ی مخصوص خودتو می ده...دلم برای این بو تنگ شده بود ....بویی که یه هفته نشنیده بودمش!!!

 


گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد          گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 12:9 توسط آریا.ا |


من برگشتم

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 22:17 توسط آریا.ا |